باسمه تعالی 

                                                                     دکتر رضا زمانی 

از منشور حسینی تا منشور مهدوی (۱۹)

السلام علیک یا عبدالله ابن حسن بن علی !
سر می‌دهد تمام فلک زیر پای او/ دل می برد ز اهل حرم جلوه‌های او.
عبدالله است و ایل و تباری کریم داشت/ با این حساب عالم و آدم گدای او.
انگار قاب کوچکی از عکس مجتبی /هر لحظه می‌تپد دل زینب برای او.
نیمش حسن و نیمه ی دیگر حسین بود /بوی مدینه می رسد از کربلای او.
مثل رقیه، روح و روان حسین بود /او همچو عمه دل‌نگران حسین بود.
... از خیمه بیرون می پرد پروانه وار، امامش را در گودال می بیند که حرامیان متعرضش می شوند. شور علوی سرتا پای وجودش را جامه غیرت به تن می کند. حسین به زینب اشاره، که دستش بگیر تا خروش نکند. امانتی برادر!!
... عبدالله دیگر طاقت ندارد.
هرکه خواهد بخدا بندگی آغاز کند / باید عبداللهیِ احساس خود ابراز کند
کیست این طفل که در کودکی اعجاز کند /قدرت فاطمی اش برده به بابا حسنش.
یازده ساله ولی لایق رهبر شدنش/ واژه ای نیست به مداحی این آزاده.
چه مقامی خدا داده به آقازاده /از کجا آمده راهش به کجا افتاده.
،،، آخر وقتی پای به سرای دنیا گذارد، گرد یتیمی بر چهره چون ماهش نشست. عمو جان سفره مهر پدری برایش باز کرد و در دامن عمو جانش، پسری کرد و اینک پروانه شده...دامن پاک عمو بود از اول وطنش.
... عبدالله بی تابی می کند، نگاهش حلقه زده در نگاه عمو... ندا می دهد عمه جانم!!
وقت جانبازی شده باید که جانبازش شوم /غفلت از دلدار، کار مردمان کاهل است.
می روم تا بیش از این‌ها حرمتش را نشکنند /چکمه پوش بی حیا از شأن قرآن غافل است.
فکر کرده می گذارم با سنان نهرش* کند. / دست های کوچکم بهر امامَم حائل است.
از او اصرار و از عمه انکار!!
رها کن عمه مرا، باید امتحان بدهم
رسیده موقع آن که خودی نشان بدهم.
رها کنم عمه مرا تا شجاعت علوی /نشان حرمله و خولی و سنان بدهم.
دلم قرار ندارد در این قفس باید/ کبوتر دل خود را به آسمان بدهم.
... دستش رها می شود شتابان به سمت عمو جان...
عمو جان!
دیگر زمان آمدنم بود آمدم /از غصه ی تو سوختنم بود آمدم.
هنگام مرد تر شدنم بود آمدم /جای زره لباس تنم بود، آمدم.
... عمو جان!!
با دست خالی آمدم اکبر شوم تو را / پای برهنه قاسم دیگر شوم تو را.
.... ناگاه نا نجیبی خواست تا تیغ بر خورشید کشد... عبد الله دستش سپر کرد و منقطع شد..
دستم سپر برای تو ای بی سپر ترین /گردد فدای تو پسرت ای پدرترین.
ای از عطش بریده نفس، خون جگر ترین /کن دیده باز روی من ای محتضر ترین.
... و عبد الله چون پروانه به شمع چسبید.. بوی حسن گرفت فضا روی سینه ات /وقتی که دوخت تیر، مرا روی سینه ات.
.... بر سینه ی خورشید، چون ستاره می درخشید. ناگاه.. تیری بر سر اصابت کرد، گفت.. یا امتاه!! امام مهربانی ها فرمود ای فرزند برادرم صبر کن، چرا که خداوند به زودی تو را به پدران صالحت ملحق خواهد کرد.
..... جان خود را سپر جان عمو جانش ساخت /ای بنازم به مقامش که چه جایی جان باخت.!

* نهرش: رنجش دهد


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۰ساعت 23:57  توسط سروش  |